X
تبلیغات
عشق های دور
عشق های دور
زندگی دوتا عاشق که از هم دورن

وخدایی که در این نزدیکی ست...

لای این شب بوها

پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب

روی قانون گیاه.....

90/02/09 | 16:38 | مرصاد ونیکا |

عشق تو شوخی زیبایی بود که خدا باقلب من کرد..حالا شوخی بود یا جدی..تو بی تقصیری..

خدای توهم بی تقصیر است

من تاوان اشتباه خود را پس می دهم ....تمام این تنهایی تاوان جدی گرفتن این شوخی است

قلبم پر از غمه..دیگه چی بگم از بد بختی خودم..آره دیشب که شب تولدم بود  وقتی درست 15 سالگیم تموم شد شکست خوردم...

محمد رو دوست دارم..میدونم خودخواهی بود که دوس داشتم پیشم باشه..جواب دادن اون مزاحم یه بهانه شد تا همه چی تموم شه...

نمیدونم چرا احساس ضعف میکنم..نه تو نمیفهمی..هیچکس نمیفهمه...همه نامردن..من فقط یه بازیچه بودم..یه قربانی بودم..چی بگم از قلبم حس میکنم چه قدر دلتنگم..حتی ازش متنفرهم نیستم...چقدر دلم واسه شوخی هاش خنده های قشنگش ناز دادناش حتی عصبانی بودنش تنگ شده...

باورم نمیشه هنوزم کسی نیست که

هرصبح به امید اون بیدار شم و شب رو با حرفاش و لالاییش بخوابم...سخته آره تو نمیفهمی...

آقایی اگه یه روز اومدی وب ازت میخوام برام نظر بزاری..خجالت نکش باشه؟تو تقصیری نداشتی..تو عاشقم

نشده بودی...عشق هم زوری نیست...ولی من عاشقتم..خیلی دلم تنگ میشه..هیچوقت دیگه باهیچ پسری

نمیمونم...تو شاید یه تجربه ی شیرین بایه پایان تلخ برام بودی...هنوزم وقتی پستای قبلی رو میخونم اشک تو

چشمام جمع میشه...چه قدر از خودم میپرسم تو دوسم داشتی؟

تنها چیزی که میتونم آرزو کنم خوشبختیته...حالا شب تولدم شده بدترین شب زندگیم...چه قدر غمگین میشم

...حالا چطور زندگی کنم درس بخونم چطور به آینده فکر کنم؟محمد محمدم یادمه شب آخری کلی با حرفات خوشحالم کردی یادمه گفتی وقتی بیام پیشت خودتو از هرجایی باشی برسونی ولی چرا رفتی؟قول داده بودی و زیر قولت زدی...یادته که یه روز دستمونو گذاشتیم رو قلبمون و قسم خوردیم تا آخرش پیش هم باشیم؟

من حالم خیلی بده...فردا کلی امتحان دارم دیگه برام مهم نیست...دلم میخواد نابود شم...

+همیشه از دیدن وبلاگ هایی که عشق هاشون اینطوری تموم میشد از عشقم نا امید میشدم شرمنده اگه ناامیدتون میکنم...همتون رو دوست دارم...


90/11/28 | 19:35 | مرصاد ونیکا |

زندگی من توی یک روز تباه شد...چطوری بگم...به گند کشیده شد...

"یکی از دوستام بهم گفت که مزاحم داره وفک کنه سعید یعنی کسی که دوسش داره باشه..شمارش رو به من دادو ازم خواهش کرد  تا دربیارم کی بوده..منم مودبانه سعی کردم از دهنش حرف بکشم ولی اون پسر آخرش گفت شماره رو از احسان گرفته که من و دوستم نمیشناختیم...اون پسر بهم پیشنهاد دوستی دادو من به هیچ وجهی قبول نکردم و گفتم که نامزد دارم و نمیخوام به پستی کشیده شم...دیگه جوابشو ندادم..شب هم با محمد اس بازی میکردم..حالم بد بود و دعوای بدی با خانواده کرده بودم محمدم با حرفاش حالمو بهتر میکرد تااینکه یه شماره ی ناشناس اس دادو  چن بار زنگ زد محل ندادم و رد دادم ولی بهم اس داد و گفت جواب ندم برام بد تموم میشه جواب دادم و اون پسر گفت که باید باهاش دوست شم منم گفتم که من یه عشق دارم و الکی وقتتو بابت من هدر نده و خداحافظی کردم..چند دقیقه بعد محمد بهم گفت خیلی پستی نفهمیدم چرا بعدش از همون شماره ی ناشناس بهم گفت بخاطر همین پستی خانوم....(فامیلیم رو گفت)..بعدش بای برای همیشه کرد ...تمام تنم میلرزید ..شوکه شده بودم تا خود صبح گریه کردم...به محمد زنگ زدم و براش توضیح دادم ولی براش مهم نبود و حرفامو قبول نمیکرد و میگفت بای برای همیشه....سر آزمون هم گریه میکردم و هی صداش میزدم و زنگ میزدم دوستش گفت محمد خود کشی کرده و بیمارستانه..خیلی بهم ضربه ی بدی وارد شده..من بی گناهم...دیگه از این زندگی سیر شدم...دوست دارم هر چه زودتر بمیرم..دیگه چیزی نمیخوام جز مرگ و سلامتی محمد من تا ابد بهش وفا دارم...الان که اینا رو مینویسم دارم هق هق گریه میکنم کسی نمیتونه حالمو درک کنه.شاید دیگه این وب رو آپ نکنم...من عاشقش بودم الانم دوست دارم برم وپیشش ولی کسی رو ندارم که کمکم کنه..من محمد رو از ته قلبم دوست دارم...شاید شما نفهمید چی میکشم..احساس ضعف میکنم..هیچوقت فکر نمیکرد اینجوری تموم شه...هیچوقت به آخرش فک نکردم..همش اون رو توی رویاهام تصور میکردم...من خیلی دوسش دارم...

محمد من بهت خیانت نکردم...بخدا داری اشتباه میکنی تمام قضیه همینه که گفتم...محمد من دختر پستی نیستم..تورو باکسی عوض نمیکنم.....خیلی خیلی دوست دارم.....تو واسه من فرشته ای...فرشته ی الهی....

محمد رمز رو عوض میکنم نمیخوام این وب رو ازم بگیری خودتو ازم گرفتی ولی خاطرات مون رو نمیتونی و حق نداری....کاش میشد کنارت بودمو دستتو میزاشتم تو دستم و میگفتم که من همونم که به خاطرت حاضره جون بده...خستممم..خیلی خسته...محمدم محمد عزیزم کاش که همیشه کنارم بودی کاش میدونستم چه قدر داغونم و نمیفهمم چرا اینطوری شد هنوز هم تو شوکم و دارم عذاب میکشم..خیلی  قلبم درد میکنه...اگه ناامید شم اگه نتونم دیگه کاری کنم برگردی میمیرم....محمد   من بدون تو میمیرم....

90/11/28 | 12:32 | مرصاد ونیکا |

سلام بچه ها..دوس جونیای گلم حالتون خوبه؟همسلیاتون خوفن؟

الان یه روز و نیمه که از آقاییم بیخبرم..مامان آقایی بازم مانع ما برای ادامه دادن این دوستی شد..من اونشب خیلی گریه کردم ولی آقایی قول داد یکی دو روز دیگه زنگ بزنه..

من و آقایی خیلی بابت باهم بودنمون سختی کشیدیم...میدونم آقایی چه قدر ناراحته..

ازش خواستم بره تا اینقدر بخاطرم اذیتش نکنن ولی اون گفت که هر چه قدرم بخاطرم اذیتش کنن ارزششو داره...

من عذاب میکشم از این بابت..دلم میخواد یه روزی همه چی حل شه..یعنی میشه...راستی بچه ها فردا تولدمه..خیلی دوس دارم آقایی یادش بمونه و بهم زنگ بزنه..ولی مطمان نیستم توی این اوضاع

آقایی نوشت:سلام آقایی مهربونم ..خیلی دلم برات تنگ نشده چون هنوز میتونم توی قلبم وجودتو حس کنم چون عشقت تمام وجودمو گرفته...چون عشق من عشقه و عادت نیست ...هر قدرم باشه بخاطرت وبافکرت صبر میکنم...

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم

الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمیتونم

من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری

دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم.

من فقط عاشق اینم ، روزایی که با تو تنهام

کار و بار زندگیمو بزارم برای فردا

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم

بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم

عاشق اون لحظه ام که .... پشت پنجره بشینم ،

حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم

من فقط عااشق اینم عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

90/11/26 | 17:58 | مرصاد ونیکا |

یه مدت دیگه میلم پیش آقاییم خدا میدونی چه قدر خوشحالم..فقط امیدوارم خوب ببینمش..خیلی دلم براش بال بال میزنه..خو چیکار کنم..الان اینو داداش بخونه میگه بی حیا ..خو دست خودم نیست ذوق دارم ...آخ جووووون.....

آقایی نوشت:آقایی نازم میدونی چه قدر دوست دالم؟نه نمیدونی...چون اصلا دوست ندالم..باور کن...نه نه...گریه نکنی(هه هه)پسمل لوسم عاشقتمممم راستی آقایی 4 روز دیگه تولدمه...میدونم یادت نمیمونه..چشمم آب نمیخوره یادت نمیمونه...(این پست رو میزالم بعدا حتما میخونی...)

ولنتلاین مبارک

در طی مشاجرات طولانی و حرف های بیخودی آتش بس کردیم..

شبی با اندوه سپری شد و من و او کلی باهم دعواکردیم اما صبح تصمیم براین شد که باهم خوب باشیم...مثه قبل...

آقایی نوشت:خیلی خیلی خیلی دوست دارم...

فرشته، اومدی از دور، چطوره حال و احوالت؟
یکم تن خسته ی راهی، غباره رو پر و بالت!
فرشته ،اومدی از دور، ببین از شوق تابیدم !
می دونستم می آی حالا، تو رو من خواب می دیدم!
چه خوبه اومدی پیشم، تو هستی این یه تسکینه !
چقدر آرامشت خوبه ، چقدر حرفات شیرینه !
فرشته ، آسمون انګار، خلاصه س تو دو تا بالت!
تو می ګی آخرش یک شب ، میان از ماه دنبالت !
میان، می ری ، نمی مونی ، تو مال آسمونایی !
زمین جای قشنګی نیست ، برای تو که زیبایی !
تو می ری...آره می دونم ! نمی ګم که بمون پیشم!
ولی تا لحظه رفتن، یه عالم عاشقت می شم !

+  اینجا چرا خلوته؟

90/11/23 | 13:28 | مرصاد ونیکا |

مدتی ست که رنجیده ام..دلم میخواست اورا برنجانم..ولی فک کرد دوستش ندارم...چه قدر آن لحظه برایم غیرقابل تحمل بود..آن قطرهای بی ارزش از چشمانم جاری شد ومن برای هزارمین بار قسم خوردم که دوستش دارم..

سخت است ثابت کردنش..نمیدانم چطور نشان دهم .حتی از خودم هم برایم مهم تراست..حتی حاضرم برایش جان دهم...لجبازی هایم کار خودرا کردند محمد از من دلگیر شد وحال منم با آن قطره های بی ارزش  برروی گونه ام...


دست هایم تشنه ی دست های تو...

شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم...

با تو می مانم بی آنکه دغدغه ی فردا را داشته باشم

زیرا می دانم فردا بیشتر از امروز دوستت خواهم داشت

اینجا پایان ماجرا نیست..

ادامه مطلب بدون رمزه

بعدا نوشت:آشتی ای درکار نبوده...خیلی باهم اختلاف داریم....خستم هروقت بتونم میام پیشتون...منو ببخشین اگه غیبت دارم


ادامه ي حرفهاي ما
90/11/20 | 19:54 | مرصاد ونیکا |

سلام خوفین؟همسلیاتون خوفن؟

جدیدا عاشق لجبازی شدم دلم میخواد هی رو اعصاب محمد راه برم...اینقدر بهم حس خوبی میده که نگو..ولی هروقت یکم لج میکنم بعدش باید از دلش در بیارم..

یکم حرفامون تکراری شده..یعنی گاهی اوقات نمیدونیم چی بگیم بهم شاید بخاطر همینه گاهی باهم بحث میکنیم...

*به نظر شما واسه حل این مشکل چیکازر کنیم؟

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه

کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم

میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم

از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم

فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم

محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

می دونم یه وقتایی دلت میگیره از کارم

روزاییکه حواسم نیست بگم خیلی دوستت دادم

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری

تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری

کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا

مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا

قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف

اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف

میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری

تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاریhttp://www.novinupload.com/uploads/13264021283.gif

 
90/11/19 | 17:30 | مرصاد ونیکا |

سعی میکنم خوددار باشم..سعی میکنم با خنده های بی روحم نگویم چقدر از تو دلگیرم..سعی میکنم نفهمد صدایم چه قدر غمگین است...آره محمد از تو دلگیرم...

چرا نمیتوانم؟چرا نمیتوانم بگویم چه قدر ناراحتم؟با او حرف زدم.دلم برایش تنگ شده بود ...چه قدر دوستش دارم.

هنوز نتوانسته ام بگویم از تو دلگیرم...هنوز کسی نفهمیده که درونم چه میگذرد..احساسم پاک است دختر خودخواهی نیستم ولی او مغرور است میگوید مغرور نیستم ولی حرفش اشتباه است.

اومهربان است میدانم که دوستم دارد ولی مغرور است..از او چیزی نمیخواهم ...حتی یک عذر خواهی ساده ...نمیدانم از او چه میخواهم واقعا گیج شده ام..وقتی صدایش را میشنوم دلم میخواد به سویش پرواز کنم و باهر چه در دستم است سیاهو کبودش کنمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 پنجم www.pichak.net كليك كنيدولی میدانم آنقدر دوستش دارم که اگر بگویم در آ در آغوشش نمیفتم دروغ گفته ام این را نیز میدانم که زورم زیاد نیست ...

محمد من مهربان است  وبرای بامن ماندن خیلی اذیت شده است بعضی از برخورد هایش مرا رنجانده است شاید حق دارد ..شاید تقصیر من است..همیشه تقصیر من بوده است...

*لینک تکونی اساسی انجام شده..اگه تو لینکام نیستی حتما تقصیر خود بی معرفتته

ادامه ي حرفهاي ما
90/11/17 | 19:47 | مرصاد ونیکا |

چه قدر ضد حال بود...راستش 5 سالی میشه که برف رو ندیده بودیم..مثه ندید بدید ها از کلاس بیرون اومدیم برف میومد توی کلاس با خوشحالی به بیرون چشم دوخته بودیم...ولی حیف برف قطع شد...من برف میخواااام..

دیشب محمد بهم اس داد گفت که دو روز بود حالش بد بود خیلی ناراحت شدم ولی نمیدونم چرا باز نمیتونم ازش دلگیر نباشم...

برنامه ی اردو ی مدرسه چیده شد قراره بریم شهر آقای اینا...اولش ذوقیدم ولی یادم افتاد که محمد اصفهانه

شعرای مام واسه خودش شده باعث خنده..دوستان دفتر شعرمو میگیرن و باهاش مسخره بازی در میارن...همینطور  داستان نصفه کارم رو میگرن و مورد نقد قرار میدن آخه یکم یه فصلش عشقو لانه ست اینام دیگه بلدن مسخره بازی در بیارن...

دوستان یه توصیه میکنم بهتون اونایی به رمان علاقه دارن به سایت www.98ia.comکه دانلود کتابه برن...من یه کتاب خوندم جدیدا اسمش پارلا هست..واقعا قشنگه ایرانیه...به نظرم که معرکه ست..شمام بخونین ضرر نمیکنین...(برد پیروزی رو به همه ی قرمزها تبریک میگم گرچه خودم استقلالی هستم)

*عزیزانی که بی وفا شدن بزودی از لینک ها حذف میشن

زود برمیگردم....همتون رو دوست دارم...بای

90/11/16 | 16:42 | مرصاد ونیکا |

سلام..حالم بد نیست...یکم ناراحتم..نمیدونم تا کی میتونم به این وضعیت ادامه دارم

دوستش دارم...اما دعوامون شده..سر یه چیزی که تقصیر من بود..بهش کاری ندارم تا خودش دلتنگ شه و بیاد طرفم.(کاری که داداش همیشه بهم سفارش میکنه  "اذیتش  نکن..سربه سرش نزار..بزار خودش بیاد طرفت"  البته گاهی اینو با جملاتی هم چون بی حیا و...به کار میبرهآره دیگه پسرها هوای همو دارن..منم این بار به سفارشش عمل میکنم..شاید برای محک زدن عشقش یا اینکه عشق و علاقه ای وجود داره یانه...امیدوارم زیاد منتظرم نزاره که مجبور شم زندان بان زندان خودم باشم یا این بارم خودم طرفش برم...

واسه آقایی:ناراحتم مملی...یکم مهربون تر باش...چرا بعضی اوقات اینقدر جدی و عصبانی میشی....

نمیدونی چه قدر دوست دارم

پس نوشت:اینجا چقدر سوت و کوره..دلم برای کسی تنگ شده...

پس نوشت:همیشه تقصیر من بوده..همیشه منم که مقصرم..همیشه منم که باید بگم ببخشید چون همش منم که نیاز دارم..

آقایی با سال تولدم  برو تو ادامه مطلب


ادامه ي حرفهاي ما
90/11/12 | 15:14 | مرصاد ونیکا |

کارنامه گرفتم همه ی درسارو خوب دادم به جز دوتا..وبه شدت با بی مهری خانواده مواجه شدم..حالم تعریفی نداره..من تلاشمو کرده بودم...


ادامه ي حرفهاي ما
90/11/07 | 13:28 | مرصاد ونیکا |

سلام دوس جونیا..خوفین؟همسلیاتون خوفن؟نی نی هاتون خوفن؟خب خداروشکر...

حالم خوب نیست....محمد گرفتاره...چند وقت دیگه میره دانشگاه.نمیدونم واقعا گرفتار چیه خودش میگه دانشگاه.منم که:

فعلا ازش خواستم تا گرفتاریش حل نشده و اوضاع روبراه نشده ازهم جداشیم.منظورم جدایی برای همیشه نیست..چند روز دیگه خودش قراره تماس بگیره..اما من حالم بده..خیلی بهش وابستم...نمیتونم صبرکنم..من خیلی دوسش دارم..امروز تمام حرفای دلمو بهش گفتم اونم بهم گفت که واقعا دوسم داره...بچه ها درک میکنم که منو دوس داره ولی کاش امروز پیش نهادمو قبول نمیکرد..حالا من میمونم تنها تا چند روز دیگه...کاش حداقل یه تاریخ معین تایین(یا تعیین یا...) میکرد......

همگی شمارو دوس دارم.......ممنوم که تنهام نمیزارین......خدانگهدار...آجی نیکا

    

90/11/06 | 12:20 | مرصاد ونیکا |

محمد  نیست...درست 24 ساعت شد که خبری از او ندارم...شاید اخلاق های  غیر قابل تحملم فراری اش داده و باعث شده او یک روز در میان جواب مرا دهد...اعصاب خوبی ندارم...آخر نیست که مادر با معلمان دیگر همکار هستند تمام ان معلم های عوضی نمره ها و حتی اشتباهاتم را به او میگوند و او هم سر م فریاد میزند و لقب کودن و احمق را به من میدهد...حتما از این قضیه آگاه نیست که من هوش سرشاری دارم...

اوضاع بد است و هوا بسیار سرد...افرادبسیاری هم درباره ی وبلاگ مان حرف های نامربوطی زدند که در شان هیچ کداممان نبود واین خیلی ناراحتم کرده است ولی عیبی ندارد همشان افراد بی ادب و بی نزاکتی بودند که من هنوز هم باهاشان گرم میگیرم چون بسیار احمقم .....شاید آنها راست میگویند..

من این روزها هر لحظه ام را با نوشتن شعر پر میکنم...پس فردا باید جزوه ای را که شامل 200 صفحه میباشد امتحان دهم...ولی هنوز یک صفحه اش را نخواندم چون روحیه ام خراب است....امیدوارم این روزهای سخت تمام شود تحملش سخت است....

پی نوشت:آقایی سلام....نمیدونم چی بگم..امیدوارم هر جا هستی حالت خوب باشه...مطمانم بعد از خوندن این پست ناراحت میشی ببخشید قصد خراب کردن تورو نداشتم هر چیزی که اتفاق افتاده نوشتم..عزیزم دیشب خیلی منتظر بودم که باهام تماس بگیری...

باید درکت کنم...مطمانن نمیتونستی....عزیزم بازم مثه همیشه بهت میگم دوست دارم تا ابد.....

پی نوشت:گناه داره آقاییم زیاد دهفاش نکنین....




ادامه ي حرفهاي ما
90/11/03 | 19:52 | مرصاد ونیکا |

سلام سلام گلای خوشگل...خوفین دیگه همگی؟همسلیاتون خوفن؟قربون همگی برم که ما رو تنها نمیزالین..خیلی دوستتون دارم...

..در حالیکه دست بهار رو میکشیدم از پله ها بالا میرفتم..در رو باز کردم..بابا مثه همیشه کنترل تلویزیون دستش بود و داشت کانال ها رو عوض میکرد تا رو اعصاب مامی راه بره...بوی قرمه سبزی مامان همه جای خونه رو پر کرده بود..مامان با تعجب از آشپز خونه اومد بیرون و به من و بهار کوچولو نگاه کرد و گفت:(چی شده مادر؟چرا اینقدر پریشونی؟)

دست بهار رو ول کردم و رفتم روی مبل نشستم و با صدای بلندی گفتم :(میخوام طلاق بگیرم)بابا کنترل تلویزیون از دستش افتاد و گفت:( چی؟)گفتم میخوام طلاق بگیرم..بهار در حالیکه گریه میکرد گفت:( مامانی و بابایی باهم دهوا کلدن.بابایی مامانی رو زد....(محمد خان خجالت بکش به چه حقی دست رو من بلند کردی؟).....

من تا اینجارو تو خواب دیدم داداش .... یه دفه بیدارم کرد...ببخشید شما فک میکنین آخرش جدا میشدیم؟

دوستان توجه داشته باشین که این یه خواب بود و انجامش در واقعیت محاله..

منتظر نظراتتون در باره یر خوابی که دیدم هستم.شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

90/10/30 | 18:5 | مرصاد ونیکا |

سلام دوس جونیای گلم..من اومدم...امروز امتحانام تموم شد...همشون رو خوب دادم..خوشحالم...

دلم میخواد فقط استراحت کنم چند روزی...الان براتون یه خاطره تعریف میکنم...همش به یادش میفتم خندم میگیره..یادمه یه روز تو کلاس بودم...کلاس زبان داشتم..قبلش به آقایی زنگ زده بودم جواب نمیداد...توی کلاس آقایی چند بار زنگ زدولی تو کلاس بودم جواب ندادم..بهم اس داد که اسش این بود:

عزیزم دارم میرم پاکستان جواب ندادم ناراحت نشی...دارم میرم پاکستان..خیلی دوست دارم..بوووس...

وقتی این اس رو خوندم بدون اجازه از معلممون از کلاس اومدم بیرون...احساس سر گیجه میکردم...به آقایی زنگ میزدم جواب نمیداد...گفتم محمد ولم کرد..رفته واقعا پاکستاندر اون لحظه حالم بد شد و تو راهرو افتادم..یکی از بچه ها دستمو گرفت و گفت خوبی؟بغلش کردم گفتم آقاییم رفت پاکستان زود گوشی رو از کیفم گرفتم و به داداشم زنگیدم...با گریه بهش ماجرا رو گفتم..کلی پشت تلفن خندیدبعد ازش خواهش کردم که به خونه ی آقایی اینا زنگ بزنه.

تا آخر کلاس بیرون تو راهرو بودم..کلاس تموم شد بچه ها دورم جمع شدن..داشتم هق هق گریه میکردم خیلی کولی بازی در آورده بودم.مه میپرسیدن چی شده...بهشون گفتم آقاییم رفته پاکستان...همه زدن زیر خنده..گفتم خفه بعد یکی شروع کرد به دلداری دادن..فتم خونه وقتی رسیدم مهمون داشتیم..خاونم مار پل اینا اومده بودن...با خانوم مارپل دعوای شدیدی کردم و چند دقیقفه بعد داداشی یه چی گفت کپ کردم...گفت آجی  با محمد حرف زدم بدبخت تو حموم بود...از تعجب شاخ در آوردم.محمد چن دقیقه بعد زنگ زد و بهش فوش لوسی دادم...(الهی بمیری تو منو دق دادی...ایشالا بری افغانستان بمیری....)آقایی هم پشت تلفن فقط میخندید و گفت:(عزیزم من که دروغ نگفتم  حموم محل پاک شدنه دیگه همون پاکستان)

90/10/28 | 10:39 | مرصاد ونیکا |

     سلام دوس جونیای خوبم..خوفین؟مام خوفیم...دیروز روز بدی بودشکلکـــ های آینـــ ـ ـاز با آقایی حرف زدم..راستش دیگه قاطی کرده بودیم...آقایی گفت که امروزر آشنا شدیم امروزم جدا میشیمشکلکـــ های آینـــ ـ ـاز خیلی گریه کردم و  بهش گفتم محمد محمد چرا دوسم ندالی؟بهم گفت نه خیلی هم دوست دارمازش پرسیدم چرا میخوای جداشیم؟؟؟گفت آخه تو احلاقت عوض شده..همیشه تا اس میدم یا زنگ میزنم حالت بده...

(حق داری آقایی)بهش کفتم واقعا حالم بده آخه بچه ها دو هفته ست دندون عقلم داله در میاد خیلی درد

میکنه بخاطر همین نمیتونم یعنی اعصاب اس دادن ندارم..الان یکم بهتر شده  

راستش من گاهی اوقات حرفایی میزنم که خودم حواسم نیست باعث ناراحتی آقایی میشم و آقایی دیروز همشو بهم گفتوبعد سکوتی تلخ در میانمان شکل گرفتو آقایی گفت که حالش بد شده بخاطر اینکه دیشب پایش نمیدونم به کجا گیر کرده اهان چاله و پیچ خورده و باید بره دکترمن هم خیلی نگرانش شدم و در آخرین لحظه گفتم دوست دارم و از پشت تلفن براش بوس فرستادم..آقایی با لحن خسته ای گفت دوسم دارهو هیچی درباره ی سالگرد آشنایی نگفتمن هم چیزی نگفتمو مکالمه تموم شد...من هم یه شعر نوشتم براش:

خیلی ازت دلگیرم        اما برات میمیرم

برای بودن تو             دنیارو پس میگیرم

حرفای تلخت امروز          قلبمو آتیش زده

انگاریکی قلبمو          با سنگ و هفت تیر زده

تو هستی و قلب من       یه قلب تیکه پاره

یه قلبی که هنوزم       میگه که دوست داره

و این بود ماجرای تموم شدن دعواها وشروعی دوباره

 

سلام...خوفین دوستای گلم؟همسلیاتون خوفن؟

امروز برام روز خاصیه روز آشنایی من و آقایی توسط یکی از دوستامون..اامروز بهترین روز زندگیمه...اما...

بچه ها آقایی بازم اعصابمو خورد کرده...بهم میگه بی توجهی میکنم دوسش ندارم میگه من تو زندگیت فرد بی حاصلی هستم...بهش میگم مگه من تو نیستم و تو من؟میگه بودیم حالا رابطه سرد شده...

اما دوس جونیا من اصلا عوض نشدم..حتی یه ذره هم تغییر نکردم دیشب سعی کردم خودمو بیشتر بهش نزدیک کنم و حرفای بهتری بزنم بهش گفتم که زندگیم بی تو مرگه واقعانم اینطوریه..من بدون اون زندگیم معنی ندتاره...اصلا بدون اون دیوونه میشم اما بازم یه جمله گفت که تمام وجودم آتیش گرفت گفت شعار نده از شعار دادن بدم میاد...حرصم گرفت...هیچی نگفتم یه اس خالی دادم و گوشیمو خاموش کردم..اعصابم خورد بود..صبح روشن کردم و حرفای حرص در آورشو که وقتی خاموش بودم اس کرده بود خوندم و اعصابم بهم ریخت..بهم گفته بود حقیقت تلخه..چرا خاموش میکنی میگفتی برو گمشو.

هیچ نمیدونم چرا اینطور میکنه..یه روز خوبه و بیست روز بد..من دوسش دارم...حتما دلیل داره واسه کاراش ولی بخدا دارم نابود میشم...

واسه آقایی:ناراحتم کنارم نیستی..دلم برات تنگ شده...خیلی دوس داشتم پیشم بودی باهم میرفتیم ساحل..میرفتیم میگشتیم...خیلی دوست دارم..امیدوارم یه روزی از حرفات پشیمون شی..

اولین سالگرد عشقمون مبارک



پست پایین واسه آقایی منه..آقایی که بیشتر از جونم دوسش دارم و طاقت دیدن یه قطره اشکشم ندارم..من حاضرم واسه این عشق جونم روهم بدم..این حرف رو رو هوانمیگم واقعا حرفیه که تو دلمه..حاضرم خودمو واسش فداکنم...تمام زندگیم رو وقفش کنم چون محمد من ارزشش رو داره..ازش دلگیرم بیشتر از هر بار دیگه ولی میبخشمش چون معصومه چون قلبش پاکه..آقایی بیشتر این 4ماه حالش بدبود سر خیلی چیزا اینکه چرا نشد پیشم باشه بخاطر یه بدشانسی گاهی اوقات حال بدشو سر من خالی میکرد و باهام سرد می شد من نمیتونستم اون موقع بهش بگم آقایی واسه آینده برنامه ریزی کنیم یا نه...باید آرومش میکردم ولی اینکارم نتونستم بکنم چون همش دلم میشکست..ولی میدونستم دوسم داره...اینو همیشه باخودم تکرار میکردم و میکنم...ولی منم دوسش دارم .. اون زندگیمه...نمیدونم چطور عشقموبهش نشون بدم..خودش میدونه که چقدر هردومون بخاطر این عشق سر کوفت شنیدیم...آقایی بیشتر ازمن اذیت شد حالا عشقمون شده 11 ماه و 29 روز...دوس دارم همیشه باهاش بمونم چون فقط با بودن آقایی احساس آرامش میکنم..اون تمام وجودمه...خیلی دوسش دارم..حتی اگه باهام بد رفتاری کنه.گرچه اینکارو نمیکنه ..سرد میشه ولی بد نمیشه...آقایی من خیلی قلبش مهربونه..طاقت ناراحتی رو نداره و میریزه تو خودش و اخلاقش عوض میشه ولی من هر جوری باشه دوسش دارم.. واسه آقایی:باهات قهرم..دلیلشم گفتم بهت..آقایی خوبم دنبال عشق تو رفتارام نباش این قلبمه که برای تو میزنه... به خونه ی دونفرمون فک کن..با اون پسمل و دخملمون...به اینکه همش کنارهمیم...همیشه..واین خیلی زود اتفاق میفته..باهم پیشرفت میکنیم و بهم میرسیم...دوست دارم عزیزم...

90/10/23 | 17:2 | مرصاد ونیکا |

تو این وبلاگ من شدم یه پسر بی احساس یه پسربی احساس ونیکاشد یه دختر بااحساس وخیلی معصوم که دسته یه گرگ افتاده بچه منم احساس دارم چون ادمم من مغرورنیستم چون اگه مغرور بودم به نیکا نمیگفتم نیکا غلط کردم اشتباه کردم اصلا ادم مغرور عاشق میشه؟؟من ادم بدونیکادختر خوب..........دعا کنید که  خوبی های نیکا روز به روز زیاد بشه...ومنم روزبه روز بدتر بشم خداحافظ دوستان......فقط زود قضاوت نکنید   

سلام منم محمد اقایی نیکا....نمیدونم چرا نیکا فکر میکنه من دوسش ندارم چرا فکر میکنه من باهاش بداخلاقم.....نمیدونم شاید باشم اما اینقدری نیستم که نیکا خودکشی کنه......الان خانمی بهم اس داد گفت تو وبلاگ چیزی ننیویس که من خراب بشم باشه خانمی چیزی نمی نویسم که شماخراب بشی اما تو منو خراب کردی .....راستش دیگه اوضاع بهم ریخته مادیگه مثل قبل نیستیم نمیدونم چرا اما نیکاخیلی بهم بی توجه شده نمیدونم شاید حوصله اس دادن نداره یا درس داره....اخه ماقبلا روزی ۲۰۰اس میدادیم الان خیلی بدیم ۱۷تا اس درروزه خیلی از این موضوع ناراحتم چون احساس بدی دارم نمیدونم چرا ولی احساس میکنم دیگه نیکا دوسم نداره اینم دلیل داره که نمیگم............مثلا ماقرار بود باهام ازدواج کنیم اما من میدونم نیکا دیگه علاقه ای به ازدواج با من نداره چون دیگه حرفی از ازدواج نمیزنه حرفی از اینده نمیزنه الان هم تو پسته قبلی گفت اگر قسمت شد بچه ها این حرف یعنی چی؟؟یعنی چی اگر قسمت شد؟؟مگه قرارنشه؟چرا همه هرکاری نمیخوان انجام بدن یا نمیخوان اون کار رو انجام بدن میندازن گردن قسمت؟؟بچه ها من بخدا نیکا رو دوس دارم خیلی دوسش دارم اما اون رونمیدونم...............................

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

ادامه در لینک زیر

 

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در
۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و
۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

 (محمد)

90/10/23 | 12:57 | مرصاد ونیکا |

دلم گرفته خیلی ...بیش از حد ناراحتم..اینجا تنها جایی هست که میتونم ناراحتی هامو بیان کنم تا دلم آروم شه..واقعا نمیدونم  چرا آقایی اینقدر اخلاقش عوض شده..امروز بهش میگم که بیاد وب و بگه که چی شده چون ظاهرا قصد توضیح دادن به منو نداره..کلافه شدم..امروز امتحانم رو گند زدم..سر امتحان حالم بد شد...آقایی دیشب خیلی باهام سرد برخورد کرد..نمیدونم چرا خیلی گریه کردم بهش گفتم از جونL چی میخوای داری داغونم میکنی میدونم حرفم بدبود ولی حالم بدبود و نمیفهمیدم چی میگم..آقایی سرش درد میکرد..نمیدونم..شاید میگرن باعث میشه آدما یکم بد اخلاق شن..البته بداخلاق که نه یکم اعصابشون بهم بریزه گفتم آقایی بهم شک داری؟گفت نه من کسی نیستم که تو زندگیت دخالت کنم و به من ربطی نداره که بازندگیت چیکار میکنی..راستش خیلی با این حرفش دلمو سوزوند و بغض گلومو گرفت...خیلی ناراحت شدم..بعدش به خودش بدوبیراه گفت و ناراحتم کرد...بهش گفتم برکه ی سفید میدم امتحانو گفت غلط کردی..نمیفهمم ااون که گفته بود بهش ربطی نداره پس چرا سر هرچیزی واکنش نشون میده...

واسه آقایی نوشتم:نمیدونم چرا اینطوری شدی شاید من زیاد حساس شدم ولی خیلی دوس دارم که مثه قبل باشی..انگار غریبه ای...درضمن اگه قراره سرنوشت ما بهم گره بخوره پس زندگیمون هم بهم مربوطه...امیدوارم دوسم داشته باشی و ناراحتم نکنی..

قلب من مثه شیشه ست.......دوست دارم همیشه...

پس نوشت:آشتی کردیم فعلا...

90/10/21 | 10:17 | مرصاد ونیکا |

سلام بچه ها..من زندم..چند بار اقدام کردم که خودمو بکشم ولی نشد انگار خودم نتونستم والبته بیشتر

بخاطر گناهش ...اما اگه گناهش رو درنظر نمی گرفتم قطعا اینکار رو میکردم..اما بقیه ی اتفاقا..بچه ها آقایی

خیلی واضح گفت ولش کنم و دیگه طرفش نرم بهش گفتم تا کی گفت نمیدونم...زدم زیر گریه انگار تموم زندگی

برام تیرو تار شد..5 تا قرص خوردم ولی داداش گفت اگه ادامه بدی به مامان میکم منم بی خیال شدم ولی

پشت سر هم به آقایی پیام دادم و زنگ زدم ولی بازم انگار نه انگار کلافه شده بودم به همه می پریدم و

عقدمو سر بابام خالی کردم..کلی باهم دعوامون شد...اونم تا تونست کارای من رو زد توسرم..(بابام)رفتم تو

اتاق حس بدی بو.د گریه میکردم به آقایی التماس میکردم .گفتم تورو خدا جوابمو بده ولی نه جوابی در کار نبود

ومن سرخورده تر ازقبل نشستم شعر نوشتمالبته ترانه هایی که واسه کسی بخونی گریش میگیره...گریه

میکردم که خوابم برد صبح دیدم آقایی چند باز زنگ زده بود و اس داده بود ولی خواستم توجه نکنم بهش...رفتم

امتحان دادم..تا ساعت 2 بعدازظهر صبر کردم ولی زنگ نزد خودم بهش اس دادم و یه ساعت بعدش جواب

دادو گفت معلومه چته گفتم هیچی تو معلوم نیس چت شده..آقایی دیگه جواب نداد و چند بارم داشت با

کسی حرف میزد آخه اشغال بودمنم دیگه بهش زنگ نزدم فقط بهش گفتم هر وقت تونستی تماس بگیر بعدش

اومدم نت تا قضیه رو براتون بگم خیلی ناراحتم همه حتی داداشم میگه باید درکش کنی اون دوست داره ولی

چرا کسی نباید منودرک کنه...

پس نوشت:آقایی زنگ زد..الان گفت که دیشب داشته از بیمارستان مرخص می شده نتونسته جواب بده ظهرم خوابش برده بوده که نتونسته زنگ بزنه ولی بچه ها این دلیل نمیشده که بامن اینطوری حرف بزنه و بگه ولم کن...

پس نوشت:بسیار می ترسم..اگه آقایی بیاد و اینجارو ببینه قطعا بهم می ریزه..آخه دیروز فهمیدم یکم حق با اونه..ولی من اینجا فقطاز خودم دفاع کردم...امیدوارم یاد وبلاگمون نیفته که اوضاع بدی پیش میاد

90/10/19 | 16:47 | مرصاد ونیکا |

هنوز10 تا قرص تو دستامه...خونه ساکته..هیچکی نیست..گاهی به آقایی زنگ میزنم ولی

مشترک مورد نظر خاموش می باشد...

ازدوستم خواهش کردم که برام یه کاری کنه ولی اونم ردم میکنه..دیروز آقایی دوس نداشت صداموبشنوه دلیلش هنوز برام جای سواله چند بار بهش اس دادم ولی جواب نداد..آخرشم گفتم که خاموش میکنم گفتم حتما براش مهمه که خاموش نکنم و یه چی بگه ولی حرفی نزد  منم اصلا گوشیمو خاموش نکردم فقط نشستم به حال خودم گریه کردم..ساعت 11 شب بهش گفتم آقایی حالت خوبه دلم برات تنگ شد نگرانت شدم...بهم گفت خنده داره که بهت بگم حالم بده..اونم به تو..نتونستم جلوی خودمو بگیرم شروع کردم به هق هق گریه کردن مثه الان..بهش گفتم چرا این حرف رو میزنی ولی فقط گفت خداحافظ..گفتم باهام اینکارو نکن ولی اون گوشش بدهکار نبود..بادوستم سارا حرف زدم...توخواب و بیداری بود وفقط من حرف میزدم و بهش از حال خودم میگفتم..امروز صبح بیدارشدم و دیدم آقایی خاموشه...خسته شدم..نگرانم...ناراحتم..دلم تنگه...غرورم چی؟

نمیدونم چرا چند بار سعی کردم خودمو از پنجره ی اتاقم بندازم پایین ولی نتونستم..خیلی ترسیدم...الانم روش دوم رو انتخاب کردم ولی نمیدونم چرا نمیتونم...دیوونه شدم...

90/10/18 | 10:23 | مرصاد ونیکا |

سلام دوستای خوبم...قبل از هرچیزی از همتون تشکر میکنم از همه ی اونایی که با من همراه شدن و با راهنمایی هاشون کمکم کردن..این وبلاگ بخاطر این ساخته شده که مثل یه دفتر خاطرات از روزای قبل از ازدواج باشه وهیچ قصد دیگه ای نداشتیم..درعین حال دوستایی پیدا کردیم که به من خیلی کمک کردن...ولی خیلی از اونایی که اومدن به جز دوس جونیام که خیلی هم دوسشو.ن دارم بعضی ها میان و به من هر چی ازدهنشون در اومده میگنم من آدم انتقاد پذیری هستم ولی بعضی ها بهم تهمت های خیلی بدی میزنن که بهتره نگم این حرف ها اعصابم رو بهم زده تا جایی که داشتم تا چند دقیقه پیش وب رو حذف میکردم ولی خودم رو کنترل کردم...از اونایی که اینجارو با مکان فحش و خالی کردن عقده هاشون اشتباه گرفتن خواهش میکنم دیگه به وبلاگ ما نیان...

الان نوشت:امروز آقایی حوصله ی حرف زدن باهام رو نداشت..بیشتر وقتم رو بادوستام بودم که خیلی روحیم  عوض شد..دقیقا نمیدونم آقایی چرا دوس نداره باهام حرف بزنه یا خیلی بی حوصله ست ولی امیدوارم زود این روزا بگذره...

اعتراف من:وبلاگ ما خیلی مذخرفه شاید واسه خیلی هاتون...ولی من هرچی که برام اتفاق میفته میفته مینویسم...از اینکه مطالبم اعصاب خورد کنه یا حوصلتون رو سر میبره معذرت میخوام...

آجی ها وداداشای گلم ممنونم از همتون...امیدوارم امتحاناتون رو خوب بدین و توی تمام مراحل زندگیتون موفق باشین..

دو.سیت دارهمتونم ...ـآجی نیکا

90/10/17 | 17:0 | مرصاد ونیکا |

حال آقایی بده..خون بالا میاره وسرفه میکنه...بیمارستان بستری شده...دعاکنین چیز مهم

نباشه..هنوز جواب آزمایش نیومده...دستام جون نداره واسه نوشتن.محتاج دعای همتونم..

نیکا

پس نوشت:دعاهاتون بهمون کمک کرد...حالش یکم بهترشده..البته نه خوب خوب..جواب آزمایش اومد...بیماری مهمی نداشت.بخاط دودهویه ریه هاش عفونت کرده...ولی بایدیه مدت بستری شه تاحالش بهترشه..خیلی این 3روز حالم بدبود...فکرکنم مریضم..هرچی میخورم بالا میارم..تمام بدنم درد میکنه...

ممنونم که برامون دعاکردین.آقایی بهم گفت نمیتونه بیست وچهارم دی بیادپیشم ..فک کنم اون موقه بهبودی کامل رونداره..آخه بیست وچهارم سالروز آشناییمون بود..ولی مهم نیس واسه من این مهم بود که حالش خوب میشه آخه این چندروز همش فکربیماری های خطرناک دیوونم کرده بود..

عزیزای دل دوس جونیای گلم ممنونم ازهمتون...خیلی..

90/10/12 | 10:9 | مرصاد ونیکا |

همه چی خوبه..هوا غمگین...یه دفه عطسه میکنم و سر کتاب ریاضی میریزم اعصابم بهم میریزه...چقدر هواگرفته...آدم غمباد  میگیره...دچار افسردگی شدم بخدا...واسه اقایی تموم شد واسه من تازه شروع شد...دیشب بدجوری تب کردم..الانم داارم میمیرم..بدجوری سرماخوردم..آقایی درحال درس خوندنه..منم گاهی تو کارش فضولی میکنم...یکم درس میخونم..یکم میام نت...یکم تلویزیون میبینم...روزگاره دیگه...چه میشه کرد...روزا شده تکراری و درهم برهم..تازه امتحانام هم شروع شده...ولی خب مهم نیشست...امادگی کامل دارم...دوس دارم زود تر امسالم تموم شه...هی زمان طود بگذره...1سال 2سال 3سال 4سال بالاخره از دست این مدرسه ی کوفتی بااون مدیرش که آدم میبینتش استرس میگیره بهم میخوره...اسمشو گذاشتم سرطان...

خیلی دلتنگم...دلیلشم درست نمیدونم...فکرکنم بخاطر حال بدم باشه که اینقدرکسلم..یه رمان هم خوندم اسمش بود شیرین...چند شبه دارم میخونمش ....حالا حدس بزنین آخرش چی زشد....نه نمیخواد حدس بزنین...چون خیلی چرت تموم شد..آخرش فهمکیدم کل رمان خواب بود(ضدحال)این میرمودب پور سادیسم داره..با این رماناش...

یکم تریپ شاعری گرفتم..خیلی شعر میگم این روزا..داشتم ادبیات خرمیزدم که یه دفه هوس کردم شعر بگم بعدش اینقدر رمانتیک شده بودم قید ادبیات خوندن رو زدم..ةآقایی امسال گفته باید کارنامم رو بهش نشون بدم..بقول طغرل هی وای من...با اون نمره های درخشانم...البته کارنامه ی جعلی ساختن کاری نداره..شاید خوب شم...حالا ببینم چی میشه...آقایی چندروز دیگه امتحان داره..خیلی کمهمه...داره بکوب میخونه...خیلی نگرانم..دعاکنین قبول شه...

بچه ها جدیدا وبلاگای زوج ها خیلی زیاد  شده..هر جامیرم بایکی دیگه آشنا میشم..اعصابم خورد شد..آخه این بلاگفا مگه چقدر حجم داره...

خب دوستان تو این هوای سرد مراقب باشین سرما نخورین...من حال خوبی ندارم از چشمام الکی اشک میاد ومیسوزه...برم بخوابم...بای

90/10/11 | 0:0 | مرصاد ونیکا |

سلام دوستان عزیز..خوبین عزیزان دل؟چه خبرا عزیزان؟خوش میگذره بادرسا؟...امروز امتحان دادم..خیلی خوب بود..البته معلومه که باید خوب باشه..من دختر باهوش و درس خونی هستم..

این روزها اتفاق خاصی نیفته..اولین اتفاق دعوای من و داداشم بوده..колобокکه البته از اون موقه تا الان یک کلمه هم باهم حرف نزدیم..فک نکنیدا برام مهم بوده..اصلا قرار شده دیگعه باهاش حرف نزنم..(پسره ی ...).بعدش اینکه آقایی بیست وچهار ساعته داره درس میخونه..

بحتی یه دقیقه هم به من اختصاص نمیده..

دیشب نگرانش شده بودم..ازش خواستم بهم یه زنگ بزنه...براش پیغام گذاشتم ولی انگار نه انگار..اصلا این یه دقیقه سرشو برگردونه از جلوکتاب آسمون به زمین میاد..البته فکرنکنین برام مهمه ها...اصلا اینطور نیست...خب دیگه درس داره...

بچه ها امیدوارم موفق باشین تو امتحانا...برای منم دعا کنین...

پس نوشت..بچه ها دنبال وب آقا موشه وخانوم موشه میگردم.هرکی داره آدرسشو تو کامنت برام بذاره.....


90/10/06 | 10:25 | مرصاد ونیکا |

پست ثابت

عکسای آقایی...رمز داره..

 



ادامه ي حرفهاي ما
90/09/29 | 13:33 | مرصاد ونیکا |

خبر جدیدی ازش ندارم..یه روزه که ازش بی خبرم..الانم زنگ میزنم هنوز جواب نداه...

 

پس نوشت:اوضاع مثل قبله..حالا حالم خیلی خوبه...از همتون ممنوم بخاطر حضورتون
ادامه ي حرفهاي ما
90/09/29 | 13:29 | مرصاد ونیکا |

قبل نوشت:چشماش ضعیف شده و عینک میزنه..کم حرف میزنه...تازگی شنیدم که قرص اعصابم میخوره...بیشتر اوقات گوشه ی اتاق نشسته و گریه میکنه...اون آقایی منه؟

حالم بده..داغون تر ازهمیشه..الان وسط صحبت من و آقاییمه...دارم ازشدت ناراحتی منفجرمیشم...من دیگه طاقت ندارم...

ناراحته..میگم چی شده عزیزم...میگه داغونم...حالم بده...

حالا حال من بدتر از اونه....نمیدونم چرا...ولی دوس دارم بمیرم و از دست این زندگی راحت شم...اینا رو دارم ازته قلبم میگم...

طاقت چشمای ناراحتشو ندارم..طاقت اینکه حالش بد باشه رو ندارم...داریم دعوامیکنیم..

من-  خسته شدم...برو اگه میخوای ازدستم راحت شی بزار برو

-واقعاکه...برات متاسفم..

-من- چه گناهی کردم..مشکلات من رو نمیبینی؟چرا اذیتم میکنی؟چرا پشتم نیستی؟چرا حمایتم نمیکنی..

-حمایت نخواستی

من- وقتی حالتو میبینم از هرچی زندگیه ناامیدمیشم...دیگه حمایتم بخوام..

شاید به نظرتون مسخره ست..ولی ایشون هنوزم که هنوزه جواب بنده رو نداده واشک تو چجشمام جمع شده...

دیگه طاقت این وضعیت برام سخته..

پس نوشت:خب اینه دیگه چه مذخرف بود چه نبود(چی گفتم)ببخشید ناراحتتون کردم...الان 6ساعتی از آپم میگذره..چنددقیقه پیش با آقایی حرفیدم...باورتون میشه  نیم ساعت پشت تلفن ساکت موندیم...بعد قطع کردمو مثه دیوونه ها سروکله مو زدم و گریه کردم...انگار یکی مرده(احمقم دیگه)


90/09/27 | 15:30 | مرصاد ونیکا |

سلام..خوبین دوس جونیای گلم؟چطورین عشقولیا...همسلیاتون خوبن؟ایشالا همیشه عشقو.لانه باشین...متن تازه از خواب پاشدم...از بس مامی صدام کرد که پاشو پاشو..خب حالا عیبی نداره...منم حوصله ی درس خوندن ندارم الان...تا چند دقیقه پیش داشتم یه آواز میخوندم که مامی زد تو ذوقم و گفت بچه با اون صدات نمیشه نخونی سرمون رفتمنم خیلی ناراحت شدم...و بجاش داداشم رو کلی زدم....راستی من و آقایی دیروز باهم حرف زدیم...البته بیشتر از نیم ساعت پشت تلفن سکوت کرده بودیم...داشتم گریه میکردم...آقایی فهمیدو بهم گفت گریه نکن

ولی من هی میگفتم گریه نمیکنم...آخه نمیخواستم پیشش خودمو ضعیف کنم...بازم سکوت کردیم...دیگه

کلافه شده بودم زدم به سیم آخر گفتم آقایی چی شده هان؟چرا حرصم میدی ؟آقایی هم میگفت

چیزی نشده و از این حرفا...اینقدر حرصم گرفته بود که اگه جلوم بود یه گاز بد جوری میگرفتم...

تا اینکه آقایی گفت بخاطر اینکه دیشب باهاش یکی به دو کردم و نگفتم که چرا ناراحتم این رفتارا رو باهام داره...یکم عصبانی شدم بخاطر این حساسیت های الکیش..ولی به روی خودم نیاوردم و شروع کردم به عذر خواهی......آقایی هم با صدای گرفتش گفت عیبی نداره نمیخواد عذرخواهی کنی...ََ

خلاصه خیلی دلداریش دادم و بعد مسخره بازیا شروع شد..شروع کردیم باهم کتابی حرف زدن...شبش به

آقایی گفتم عزیزم ناراحت نباش..همه چیز درست میشه...آقایی هم گفت بخدا دست خودم نیست...بهش گفتم دوست دارم همون آقایی شیطون من بشی...بعد آقایی یکم حالش بهتر شدو برام لالایی

خوند...یه شعرهم واسه خودش در آورد تا خوابم ببره...بغلم کرد و خوابیدیم...صبح هم میخواست بره بوووسم کرد و رفت...منم که خواب بودم ولی یه دفه بیدار شدم...اینقدر خوابم میومد که چیزی بهش نگفتم...تا الان که مامی بیدارم کرد..بزور رفتم صبحونه خوردمحالا من برم که درس بخونم...دوس دارم امروز رو اعصاب مامی کار کنم.وهی آواز بخونم..

 حالا من برم...دوستان ممنونم از نظراتتون واز اینکه مارو فراموش نمیکنین...

همگی رو دوس دارم....

بای

90/09/24 | 10:26 | مرصاد ونیکا |


سلام بچه ها...دوس جونیای گلم...حالابیشتر بهتون نیاز دارم..

به دلگرمی هاتون...بچه ها آقایی انگار دیگه منو نمیخواد...انگار دیگه من براش مهم نیستم....وقتی امروز صداش کردم و با لحن سردش جوابمو داد گفتم دوستت دارم...گفت که داری شعاری میدی از شعار بدم میاد...

من چیکار کردم...نه واقعا من چیکار کردم..بخدا حق من نیست..من که بیشتر از هرکسی توی دنیا دوسش دارم...بچه ها تورو خدا کمکم کنین...

. واسه تو نوشتم آقایی:

ضربان قلبم به کندی میزنه...اشک تو چشمام جمع شده...نمیدونم چطوری دارم تایپ میکنم....

دیگه طاقت این یکی رو نداشتم...نه عزیزم دارم شلوغش نمیکنم...وقتی کاری نکردم چرا باید باهام بد

باشی...همش باهام مهربون بودی...حالاکه بیشتر از هروقتی بهت احتیاج دارم......حالاکه همه منو پس

زدن...حتی پدرومادرم..حتی دوستام...

حالا باید به کی تکیه کنم.../چرا بی دلیل باهام بد میشی....فکر کردی نفهمیدم این بی میلی هاتو نسبت بهم..

پس نوشت:راستش حالا فهمیدم چقدر احمقم...دلیل این رفتارش رو خودش بهم گفت فهمیدم که مقصرمن بودم......البته آقایی باهام خوبه...آاقایی منو ببخش..

90/09/23 | 15:21 | مرصاد ونیکا |

دکتر علی شریعتی چه عاشقانه گفت من تو را دوست دارم و دیگری مرا و تو دیگری را و در این میان همه تنهاییم

یه روز معلم پرسید که عشق چند بخشه:

زود دستمو بردم بالا و گفتم:

یه بخشه ولی وقتی تو رو دیدم فهمیدم که عشق سه بخشه...

 

1-آتش دیدن تو 

2-شوق با تو بودن

۳ - واندوه بی تو بودن

90/09/17 | 15:58 | مرصاد ونیکا |